غزل شمارهٔ 655
Toggle stanza 1خیالی بود یارب دوش یا در خواب میدیدم
11
خیالی بود یارب دوش یا در خواب میدیدم
که رویش در نظر بر کف شراب ناب میدیدم
22
به اکسیر سعادت یافتم آخر بحمدالله
وصالش را که همچون کیمیا نایاب میدیدم
33
چه حاجت بود شمع افروختن در بزم او یارب
چو از عکس رخش عالم همه مهتاب میدیدم
44
به داغ نامرادی جان و دل میسوخت دشمن را
چو خود را بر مراد خاطر احباب میدیدم
55
بسی بر خاک سودم پیش پای ساقی از مستی
سری کش سجدهگه در گوشهٔ محراب میدیدم
66
به آب زندگی پی برد زاقبال وصال او
دلی کز آتش مهجوریش در تاب میدیدم
77
جهانی جان همیدادند بهر جرعهای اما
ز جامش جامی لبتشنه را سیراب میدیدم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

