غزل شمارهٔ 656
Toggle stanza 1خاک آن در که چو کحل بصرش می دارم
11
خاک آن در که چو کحل بصرش می دارم
هر شب آغشته به خون جگرش می دارم
22
سنگ بیداد که آن سمیبرم بر سر زد
بر سر از فخر به از تاج زرش می دارم
33
آب رو را که در آن کو مژه ام ریخت به خاک
آرزویی به دل از خاک درش می دارم
44
سوی او می گذرم چهره به خونابه نگار
صورت حال خود اندر نظرش می دارم
55
گرچه دشمن تر ازان شوخ ندارم دگری
یعلم الله که ز جان دوست ترش می دارم
66
مرغ وحشی ست دلم زان سبب از رشته صبر
تا ز غم رم نکند بسته پرش می دارم
77
تا چو جامی کشم از گرد رهش کحل بصر
چشم امید به هر رهگذرش می دارم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

