غزل شمارهٔ 524
شاعر: جامی
Toggle stanza 1نقد عمر زاهدان در توبه از می شد تلف
11
نقد عمر زاهدان در توبه از می شد تلف
قل لهم ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف
22
جرعه ای کز ساغر اهل صفا ریزد به خاک
خاک آن بر خون ارباب ریا دارد شرف
33
نکته عرفان مجو از خاطر آلودگان
گوهر مقصود را دلهای پاک آمد صدف
44
عشوه ساقی برد از کف عنان عقل و هوش
چون به بزم دردنوشان جام می گیرم به کف
55
غمزه خون ریز او چون تیغ لا تامن کشید
لعل جان بخشش دهد پنهان نوید لاتخف
66
آمد آن رخ فتنه دور قمر ای دل بکوش
تا چو مشکین زلف او زان فتنه باشی بر طرف
77
کی نظر بازی تواند با بتان غمزه زن
هر که چون جامی نشد سهم حوادث را هدف
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

