غزل شمارهٔ 481
شاعر: جامی
Toggle stanza 1آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش
آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش
هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز
کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش
گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب
هر کجا رفت خدایا به سلامت ببرش
مبر ای باد بدان سو نفس سرد مرا
که مبادا رسد آسیب به گلبرگ ترش
ماند وابسته گل بلبل غافل در باغ
عاریت کاش توانم ستدن بال و پرش
چون بمیرم به سر راه ویم دفن کنید
که چو آید به سر خاک من افتد گذرش
شد چنان زار ز غمهای جدایی جامی
که ندیده ست کسی هرگز ازان زارترش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ذات عشق ازلی را چون میآمد گهرش
چون شود پیر تو آن روز جوانتر شمرش
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 95 - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک
شد گلو سوزتر از خط لب همچون شکرش
قیمتی گشت ازین گردیتیمی گهرش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4974
گر جهان کشته بیداد شود برگذرش
از تکبر به سوی خلق نیفتد نظرش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 335
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

