غزل شمارهٔ 743
شاعر: جامی
Toggle stanza 1مشو سنگین دلا مشغول چوگان باختن چندین
مشو سنگین دلا مشغول چوگان باختن چندین
یکی چوگان حوالت کن به من جانبازی من بین
نظر بر گوی داری اینقدر گویی نمی دانی
که سرگردان تر از گویم درین میدان من مسکین
مزن چوگان مباد افگار گردد آن کف نازک
مران توسن مباد آزار گیرد آن تن سیمین
مه از خنگ فلک خواهد به پای مرکبت افتد
چو با این عشوه و دستان کنی جولان ز پشت زین
چه تازی هر طرف توسن خدا را بهر آسایش
فرود آ لحظه ای بر دیده گریان من بنشین
دل و جانم فدای آن رخ پرخوی که پنداری
قران کرده ست خورشید جهان افروز با پروین
مینداز از نظر جانا چنین یکباره جامی را
که هم دل در سر و کار تو کرد آن مبتلا هم دین
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مرا هر دم همیگویی که برگو قطعه شیرین
به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1856
توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
درون مدرسه حجره به پهلوی شهابالدین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1857
می تلخی که تلخیها بدو گردد همه شیرین
بت چینی که نگذارد که افتد بر رخ ما چین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2118
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

