غزل شمارهٔ 544
شاعر: جامی
Toggle stanza 1جان عاشق چون بود از آرزوی طبع پاک
11
جان عاشق چون بود از آرزوی طبع پاک
دامن معشوق اگر آلایشی دارد چه باک
22
حاش لله چون رسد معشوق ما دامن کشان
دامنش زان پاکتر باشد که ما گوییم پاک
33
صفوت و پاکیزگی لازم بود خورشید را
گر بود بر اوج گردون ور فتد بر سطح خاک
44
شوق غالب عشق مستولی ست بر من بعد ازین
بر سر آن کوی خواهم رفت مست و جامه چاک
55
بانگ خواهم زد که ای در پرده عزت مقیم
کم تواری فی قباب العز حتی لانراک
66
زآستانت سر نتابم تا نبینم روی تو
گرچه آید بر سر من از تو صد تیغ هلاک
77
ناله کن جامی که دانم عاقبت کاری کند
در دل سنگین یار این ناله های دردناک
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

