Toggle stanza 1
بناز ای چشم شوخت فتنه خوبان ترکستان
1

بناز ای چشم شوخت فتنه خوبان ترکستان

نه چشم است آن که دین غارت کن تازیک و ترک است آن

2

به لطف روی گلگونت نروید لاله در صحرا

به شکل قد دلجویت نخیزد سرو در بستان

3

ز میگون لعل تو آورد مطرب در میان نقلی

کنون عمری ست کان نقل است نقل مجلس مستان

4

چه شیرین پرورش داده ست با آن لب تو را دایه

همانا شهد ناب آمد به جای شیرش از پستان

5

به ناکامی نخواهم دور ازان در زندگی دیگر

خدا را کام من زان لب بده یا جان من بستان

6

زنی تیغ و شفیع این گنه سازی دو ساعد را

نکرده زیر پا کس خون عاشق را بدین دستان

7

بدین کشور نیاز آورد با دست تهی جامی

میفشان آستین بی نیازی بر تهیدستان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور