غزل شمارهٔ 354
Toggle stanza 1گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد
11
گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد
جمله دلها را به دام آرزوی خود کشد
22
من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگی
گر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد
33
خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتی
بعد قتلم غرق خون چو گرد کوی خود کشد
44
عشقبازی خوی شد مسکین دلم را با بتان
این همه بیداد بدخویان ز خوی خود کشد
55
چون تو می خواهم دلی از سنگ لیک آهن ربای
تا تو چون تیر افکنی پیکان به سوی خود کشد
66
چون صراحی پر برآمد تشنه لعلت ز می
هم چنان از بهر یک جرعه گلوی خود کشد
77
لب فروبند از سخن جامی که طوطی این همه
بینوایی در قفس از گفت و گوی خود کشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

