غزل شمارهٔ 106
Toggle stanza 1چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفت
11
چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفت
صد دل آویخته از طرف کمر بیرون رفت
22
او قدم می زد و مردم همه در خون بودند
که بدان شکل خوش از پیش نظر بیرون رفت
33
نیست این خون روانم ز سر هر مژه اشک
جوش زد در دل من خون و ز سر بیرون رفت
44
منع ناصح ز غم عشق ویم بادی بود
که ز یک گوش درآمد ز دگر بیرون رفت
55
قطره آب که آمد به دل از پیکانش
حرقت از جان و حرارت ز جگر بیرون رفت
66
نیست در حلقه عشاق زبان حیرانم
کز زبانی که ازان حلقه خبر بیرون رفت
77
دوش در کلبه جامی ز نم دیده و آه
آتش از روزنه و آب ز در بیرون رفت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

