Toggle stanza 1
چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن می‌زد
1

چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن می‌زد

چو بی‌لعل لب شیرین به پای خویشتن می‌زد

2

صبا آشفته شد وقت سحر زان طره و عارض

بنفشه بر گل سیراب و سنبل بر سمن می‌زد

3

امید مقدمت می‌داشت فراش چمن روزی

که فرش سبزه می‌افکند و چتر نارون می‌زد

4

به تو غنچه همی‌مانِست در باغ و من از غیرت

همی مردم که بادش بوسه هردم بر دهن می‌زد

5

به تیغت زنده‌ای شد کشته خوابش دید بیداری

که بر خود زیر خاک از ذوق چاک اندر کفن می‌زد

6

بصر می‌یافت هر بی‌دیده چون یعقوب اگر ناگه

چو یوسف بر مشامش از تو بوی پیرهن می‌زد

7

دل جامی ز فکر آن دولب گنج گهر می‌شد

اگر قفل خموشی بر در دُرج سخن می‌زد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور