غزل شمارهٔ 754
Toggle stanza 1کس وصالت چنین نخواست که من
11
کس وصالت چنین نخواست که من
وز فراقت چنین نکاست که من
22
گفته ای بر رخم که عاشق تر
چهره زرد من گواست که من
33
همه کس مبتلای توست ولی
نه بدین گونه مبتلاست که من
44
دل که درمانده جدایی توست
نه چنان از درت جداست که من
55
کیست گفتم به راستی چو قدت
سرو بالا کشید راست که من
66
گفت جامی که می برد سوی دوست
باد صبح از میانه برخاست که من
77
بی تو هستم میان آتش و آب
کز دل و دیده عمرهاست که من
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

