غزل شمارهٔ 616
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چو نتوانم که با آن مه نشینم
11
چو نتوانم که با آن مه نشینم
به چشم حسرتش از دور بینم
22
گهی کز خاک کویش دور مانم
مبادا جای جز زیر زمینم
33
نگین دولتم لعل لب توست
خیال خط بر آن نقش نگینم
44
ز دل در دیده منزل کن که نبود
تو را تاب درون آتشینم
55
کنم همچون مژه بر چشم خود جای
خس و خاری که از کوی تو چینم
66
به آسایش غنودن چون توانم
بلایی همچو هجران در کمینم
77
مگو جامی برو زین در نه آخر
سگانت را غلام کمترینم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

