غزل شمارهٔ 60
شاعر: جامی
Toggle stanza 1به غمزه چشم تو درس ستمگری آموخت
به غمزه چشم تو درس ستمگری آموخت
به خط لبت سبق روح پروری آموخت
ز لطف در بناگوش تو تعالی الله
که فیض نور سعادت به مشتری آموخت
دبیر مکتب حسنت ازان عذار جبین
خط مزوری و لوح دلبری آموخت
به طرف باغ گذشتی فکنده طره به دوش
چمن طراوت ازان سنبل طری آموخت
چرا نهان شوی از چشم ما اگرنه تو را
رقیب دیوصفت عادت پری آموخت
زوال هستی خودخواست از ستردن موی
مجردی که رموز قلندری آموخت
بهای لعل تو جان جامی از تو دانسته ست
خوش آن که قیمت جوهر ز جوهری آموخت
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 32
سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با خَتا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغَر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایتِ اعتدال و نهایتِ جمال، چنان که در امثال او گویند:
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
سعدیگلستانباب پنجم در عشق و جوانیحکایت شمارهٔ 17
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

