Toggle stanza 1
به باغم بی رخت تسکین محال است
1

به باغم بی رخت تسکین محال است

تماشای گل و نسرین محال است

2

چو گل پنهان شود در پرده ناز

قرار از بلبل مسکین محال است

3

به ترک دوست فرماید خرد لیک

ز عشق این حکم را تمکین محال است

4

ز دیدار تو زاهد را چه بهره

خدابینی ازان خود بین محال است

5

ز بس مهرت به دلها جای کرده ست

ز تو در دل کسی را کین محال است

6

رخت را هر که دید آیینه سان گفت

که معشوقی بدین آیین محال است

7

به عالم چون تو معشوقی و جامی

نبازد عشق با او این محال است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور