غزل شمارهٔ 119
Toggle stanza 1به باغم بی رخت تسکین محال است
11
به باغم بی رخت تسکین محال است
تماشای گل و نسرین محال است
22
چو گل پنهان شود در پرده ناز
قرار از بلبل مسکین محال است
33
به ترک دوست فرماید خرد لیک
ز عشق این حکم را تمکین محال است
44
ز دیدار تو زاهد را چه بهره
خدابینی ازان خود بین محال است
55
ز بس مهرت به دلها جای کرده ست
ز تو در دل کسی را کین محال است
66
رخت را هر که دید آیینه سان گفت
که معشوقی بدین آیین محال است
77
به عالم چون تو معشوقی و جامی
نبازد عشق با او این محال است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

