Toggle stanza 1
ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینم
1

ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینم

ولی سررشته امید ازو بگسسته می بینم

2

عنان دل نمی بینم به دست خویشتن زان دم

که گرد گل تو را از سنبل تردسته می بینم

3

قدم لام است و بالایت الف زان دوست می دارم

بلا را کاندرو لام و الف پیوسته می بینم

4

به سینه زخم تیغت تا فراهم آمد از مرهم

در شادی و راحت بر دل و جان بسته می بینم

5

چنان شد گرمرو گلگون اشک امشب که پیش او

براق برق سیر آه را آهسته می بینم

6

بیا ای مرهم راحت که از تیغ فراق تو

جگرها چاک و دلها ریش و جانها خسته می بینم

7

کجا رستن توانی جامی از شوخی که زلفش را

کمند گردن مردان از خود رسته می بینم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور