Toggle stanza 1
بود بهار من آن روز اگرچه فصل دی است
1

بود بهار من آن روز اگرچه فصل دی است

که گل در او رخ ساقی و لاله جام می است

2

جهانیان همه در جست و جوی می بینم

ندانم این تک و پوی از کی است و تا به کی است

3

اگرچه پشت به پشتند رهروان کس نیست

که طاق ابروی جانان نه قبله گاه وی است

4

رسید قاصد جان تیر او پیاپی باد

نزول او که عجب قاصدی خجسته پی است

5

در آفتاب به روزم ستاره بنماید

ز تاب باده بناگوش او که کرده خوی است

6

به ذکر حاتم و جودش چه سود بسط سخن

چو از بسیط زمین آن بساط گشته طی است

7

صریر خامه جامی به گوش ذوق شنو

که بزمگاه سخن را به از نوای نی است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور