غزل شمارهٔ 715
شاعر: جامی
Toggle stanza 1بیا ای ساقی مهوش بده جام می رخشان
بیا ای ساقی مهوش بده جام می رخشان
به روی شاه ابوالقاسم معزالدوله بابرخان
شهنشاه فلک مسند که زد از دولت سرمد
قدم بر تارک فرقد علم بر طارم کیوان
رخش آیینه دلها لبش حلال مشکلها
کفش دریا و ساحلها ز موجش قلزم احسان
ز باغ جاه او برگی ست این زنگارگون گلشن
ز قصر قدر او خشتی ست این فیروزه رنگ ایوان
چو دارد خلق درویشانه با آیین سلطانی
گدای حضرت اویند اگر درویش اگر سلطان
تمنای کمال مدحتش کردم خرد گفتا
منه پای امل زین بیش بیرون از حد امکان
ز نظم دلکش جامی سرود بزم او بادا
نوای عشرت باقی نوید عیش جاویدان
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مرا در دل همیآید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1844
عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1845
اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
فلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2119
بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان
چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 136 - در مدح امین الدین رازی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

