Toggle stanza 1
تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است
1

تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است

جفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است

2

ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویش

چو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است

3

کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی را

چه التفات بدین تحفه حقیر من است

4

همین سعادت من بس که چون مرا بینی

به خاطرت گذرد کین گدا اسیر من است

5

چو عود بس که خورم گوشمال غم همه شب

سرود بزم فلک ناله و نفیر من است

6

به خار و خس که در آن کوی شب نهم پهلو

چنان خوشم که مگر بستر حریر من است

7

اگر ز پای فتادم چو جامی از غم عشق

چه باک چون کرم دوست دستگیر من است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور