غزل شمارهٔ 498
شاعر: جامی
Toggle stanza 1مدار آینه را در صفا برابر خویش
11
مدار آینه را در صفا برابر خویش
به دست شانه مده طره معنبر خویش
22
نبرده ام به می لعل دست بی لب تو
که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش
33
رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام
نمود عاقبت آن ناشناخت گوهر خویش
44
به چار بالش عزت چو جای نیست مرا
بر آستان مذلت نهاده ام سر خویش
55
گر آن پری گذرد فی المثل به روضه قدس
فرشته فرش کند زیر پای او پر خویش
66
چو هست پایه واعظ چو همت او پست
ازان چه سود که سازد بلند منبر خویش
77
هجوم عشق تو دیوانه ساخت جامی را
شکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

