غزل شمارهٔ 399
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چو مست من ز خمار شبانه برخیزد
11
چو مست من ز خمار شبانه برخیزد
هزار فتنه و شور از زمانه برخیزد
22
چو تیر جور نهد بر کمان ز میدانش
هزار کشته برای نشانه برخیزد
33
نشان من به خیال میان او گم باد
بود خیال دویی از میانه برخیزد
44
ز تف خون دلم بس که نم رود بالا
گیاه محنتم از بام خانه برخیزد
55
بود بهانه منع نظاره برقع زلف
خوش آن زمان که ز پیش این بهانه برخیزد
66
اثر نماند ز من زان نشست شعله آه
ز خس چو سوخته شد کی زبانه برخیزد
77
گمان مبر که چو گردد وجود جامی خاک
به هیچ بادی ازین آستانه برخیزد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

