غزل شمارهٔ 859
شاعر: جامی
Toggle stanza 1ساقی بیا که دارد اکنون به کف پیاله
ساقی بیا که دارد اکنون به کف پیاله
بر طرف باغ نرگس بر روی دشت لاله
از جام لاله میگون گشته ست غنچه را لب
یا خود به زخم دندان در خون گرفته ژاله
هر دم ز دفتر گل خواند به باغ بلبل
حرفی که شرح دادن نتوان به صد رساله
با دختر رز از سر، بستیم تازه عقدی
محصول عقل و دانش کردیم در قباله
نی من به خود فتادم در کوی عشق و مستی
از قسمت ازل شد این دولتم حواله
مه می کند تنزل بعد از چهارده لیک
هر لحظه در ترقی ست آن ماه هژده ساله
عالی ست قصر عشرت آن شاه عاشقان را
جامی بلندتر کن آهنگ آه و ناله
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2394
از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دو لاله
بی خواب و بیقرارم چون بر گلت کلاله
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 379
چون چنگ هر رگ من، دارد سری به ناله
دارد نشان داغی، هر عضو من چو لاله
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6643
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

