غزل شمارهٔ 493
Toggle stanza 1سر من کاش بودی خاک راهش
11
سر من کاش بودی خاک راهش
مگر گشتی لگدکوب سپاهش
22
به جان دادن اگر کردیم تقصیر
کنون هستیم از جان عذرخواهش
33
شبم شد روشن از رویش بدانسان
که روزم تیره از زلف سیاهش
44
به شکل او هلاک خویش خواهم
رقیبا برشکن طرف کلاهش
55
منه بر زاهد ای دل تهمت عشق
که می بینم ازینها بی گناهش
66
هنوز از باده شب سرگران است
وگرنه چیست خواب چاشتگاهش
77
چه شد گر کرد جامی دعوی عشق
دو چشم خون فشان اینک گواهش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

