Toggle stanza 1
شدم به صحبت پیر مغان سحرگاهان
1

شدم به صحبت پیر مغان سحرگاهان

ز قید هستی موهوم خود امان خواهان

2

ربود آگهیم را به یک دو جرعه می

که نیست رستن ازین قید کار آگاهان

3

فداش هستی من کز فروغ طلعت خویش

نهد چراغ هدایت به راه گمراهان

4

درخت وصل بود بس بلند و طرفه کزان

نچید میوه بجز دست دست کوتاهان

5

چه سود شوکت شاهی که در نشیمن خاک

یکیست ذل گدایان و عزت شاهان

6

برای پرورش جان خوش است کاهش تن

خلاف مذهب تن پروران و جانکاهان

7

بلاست محتسب ار ناگهان رسد جامی

حذر فریضه بود زین بلای ناگاهان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور