غزل شمارهٔ 359
Toggle stanza 1دردا که عشق یار به دیوانگی کشید
11
دردا که عشق یار به دیوانگی کشید
خط جنون به دفتر فرزانگی کشید
22
ایزد چو شمع حسن وی افروخت در ازل
بر ما رقم به منصب پروانگی کشید
33
ای من غلام همت آن رند پاکباز
کو درد و داغ عشق به مردانگی کشید
44
ننهند جز به خاطر ویرانه گنج عشق
معمور خاطری که به ویرانگی کشید
55
جا کن درون پاک ضمیری که عاقبت
زین شیوه کار قطره به دردانگی کشید
66
هر کس به کوی عاشقی از خان و مان گذشت
با او حبیب رخت به هم خانگی کشید
77
جامی در آشنایی و یاری نمود سعی
چندان که طبع دوست به بیگانگی کشید
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

