Toggle stanza 1
مشک تر بر برگ گل سودی بلای جان شدی
1

مشک تر بر برگ گل سودی بلای جان شدی

کار جان چون ساختی غارتگر ایمان شدی

2

گرد لعل جانفزای خود فزودی خط سبز

خضر را رهبر به سوی چشمه حیوان شدی

3

می شکافی موی در سر ضمیر دیگران

صورت حال خودت گفتم چنین نادان شدی

4

روی تو ماه تمام آمد چرا چون ماه نو

گوشه ابرو نمودی ناگه و پنهان شدی

5

غنچه امید من بود از تو عمری ناشکفت

خرم آن روزی که چون دیدی مرا خندان شدی

6

نوخطان شهر را سربر خط فرمان توست

کوس دولت زن که ملک حسن را سلطان شدی

7

یاد آن روزی که در ره دیدمت گفته به ناز

راه خود رو جامیا چندین چرا حیران شدی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور