Toggle stanza 1
تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو
1

تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو

تو آن گلی که شود غنچه در نقاب از تو

2

دلم که عشق بر او صد در بلا بگشاد

رخ امید نتابد به هیچ باب از تو

3

همیشه عادت شاهان بود عمارت ملک

چه حکمت است که شد ملک دل خراب از تو

4

عنان صبر شد از کف درین هوس که گهی

رسم به دولت پابوس چون رکاب از تو

5

مکن شتاب به رفتن که می رود جانم

اگر چه عمری و نبود عجب شتاب از تو

6

به هر سلام مکن رنجه در جواب آن لب

که صد سلام مرا بس یکی جواب از تو

7

چو قتل جامی مسکین ثواب می دانی

چنان مکن که شود فوت این ثواب از تو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور