غزل شمارهٔ 321
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید
11
چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید
به همراهی او صد کاروان جان برون آید
22
ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش
که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید
33
مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل
نشاید کاروانی را که در باران برون آید
44
چو گریم بر گرفتاران دل سیل بلا گردد
مرا هر قطره خون کز دیده گریان برون آید
55
ز سینه با خیالش رفت جان آری گه رفتن
خوش است از صاحب خانه که با مهمان برون آید
66
من بی دل چو از شوق خط و رخسار او میرم
ز خاکم جای سبزه لاله و ریحان برون آید
77
نداند جز فغان جامی زبانش چون جرس گویی
برای آن بود کز وی همین افغان برون آید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

