غزل شمارهٔ 446
Toggle stanza 1شد به زلفش دل شکسته اسیر
شد به زلفش دل شکسته اسیر
رب سهل علیه کل عسیر
صبر اندک غم فراوان است
آنچه دارم من از قلیل و کثیر
پیر من خم باده کهن است
مستفیضم ز فیض باطن پیر
رفتی از چشم و حاضر است خدای
که نیی غایبم ز پیش ضمیر
وعده بوسه با دهان مفکن
بر من خسته کار تنگ مگیر
بنده جامی اگر کشد پیشت
تحفه جان به لطف خود بپذیر
نیست بر طبع نازکت پنهان
نکته «تحفة الفقیر حقیر»
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
وقت شبگیر بانگ نالهٔ زیر
... یر
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 63
دل منه بر جهان که دور بقا
میرود همچو سیل سر در زیر
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 142
مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشنرای
سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 14
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

