غزل شمارهٔ 762
Toggle stanza 1بنمای رخ که مطلع صبح صفاست این
11
بنمای رخ که مطلع صبح صفاست این
آیینه جمال نمای خداست این
22
کردم بسی طفیل سگان بر در تو جای
هرگز نگفتیم چه کس است از کجاست این
33
بر سینه می زدم ز غمت سنگ هر که دید
گفتا به عشق سنگ دلی مبتلاست این
44
هرگز نکردی از لب خود کام من روا
ای بی وفا به شرع وفا کی رواست این
55
زلف دوتاست پیش رخم گفته ای نقاب
زلف دو تا مگوی که دام بلاست این
66
بیگانه وار می گذری بر گدای خویش
آخر نه با سگان درت آشناست این
77
می زد رقیب طعنه جامی سگ تو گفت
هیچش مگو که همدم دیرین ماست این
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

