غزل شمارهٔ 223
شاعر: جامی
Toggle stanza 1گهی که بر سر زلفت شمال میگذرد
11
گهی که بر سر زلفت شمال میگذرد
ازو بپرس که بر ما چه حال میگذرد
22
ز روز هجر تو رازی جز این نمیگویم
که روز همچو مه و مه چو سال میگذرد
33
به مجلسی که تویی بینقاب مه ز سحاب
نقاب کرده به صد انفعال میگذرد
44
چو بیرقیب همیبینمت ازان لب لعل
گدایی عجبم در خیال میگذرد
55
تعطشم به تو ننشست اگرچه خنجر تو
به حلق تشنه چو آب زلال میگذرد
66
دلم به یاد لبت از خیال لعل گذشت
کسی که یافت گهر از سفال میگذرد
77
نمیرسد به دل اهل طبع جز جامی
چو ذکر طوطی شیرین مقال میگذرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

