Toggle stanza 1
بیا که روی تو خورشیدِ عالم‌افروز است
1

بیا که روی تو خورشیدِ عالم‌افروز است

شبم ز روی تو چون روز و روز فیروز است

2

شد از جمال تو فیروز روز من وان روز

که خواستم شب و روز از خدای امروز است

3

شبم ز شعلهٔ شمع و چراغ مستغنی‌ست

چنین که مشعلهٔ آه من شب‌افروز است

4

به تیغ غمزه اگر چاک می‌کنی جگرم

چه غم چو ناوک مژگان تو جگردوز است

5

چنین که عشق تو زد راه پیر دانشمند

چه جای طعن جوانان دانش‌اندوز است

6

رخی چنین خوش و آن گاه خوی بد حاشا

معلم تو اگر نغلطم بدآموز است

7

تو مرد عافیتی جامی از بتان بگسل

که عشق شیوهٔ رندان عافیت‌سوز است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور