Toggle stanza 1
گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بود
1

گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بود

شد مرا از شوق لعلش گریه صد چندان که بود

2

ای رفیق کوی زهد از من سر و سامان مجوی

خاک شد در راه خوبان هر سر و سامان که بود

3

امشب افغانم ز چرخ ار نگذرد معذور دار

چون ز ضعف تن نماند آن قوت افغان که بود

4

چند سوزد جان من وه کآتش دل آب ساخت

یادگار تیر او در سینه هر پیکان که بود

5

گر شد ایمانم به کفر زلف شبرنگش بدل

ظلمت این کفر به از نور آن ایمان که بود

6

عاجز آمد آخر از درد دلم مسکین طبیب

گرچه کرد از مرحمت تدبیر هر درمان که بود

7

آه جامی زد علم چون چاک کردی سینه اش

عاقبت شد آشکار آن آتش پنهان که بود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور