بخش 41 - حکایت زلیخا که بر همه اطراف منزل خود تصویر جمال خود کرد تا یوسف به هر طرف نگرد صورت وی بیند به وی میل کند
Toggle stanza 1بین زلیخا را که جان پر امید
11
بین زلیخا را که جان پر امید
ساخت کاخی چون دل صوفی سفید
22
هیچ نقش و هیچ رنگی نی در او
چون رخ آیینه زنگی نی در او
33
نقشبندی خواست آنگه چیره دست
تا به هر جا صورت او نقش بست
44
هیچ جای از نقش او خالی نماند
شادمان بنشست و یوسف را بخواند
55
پرده از رخسار زیبا برگرفت
وز مراد خود حکایت در گرفت
66
یوسف از گفت و شنیدش رو که تافت
صورت او دید رو هر سو که تافت
77
صورت او را چو پی در پی بدید
آمدش میلی به وصل وی پدید
88
بر سر آن شد که کام او دهد
شکر کامی به کام او نهد
99
لیک برهانی ز غیبش رو نمود
عصمت یزدانیش دریافت زود
1010
دست خویش از کام او ناکام داشت
کامگاری را به هنگامش گذاشت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

