بخش 59 - حکایت گفتن وامق به آن که پرسید مقصود تو از این جست و جوی چیست
Toggle stanza 1خورده دانی گفت با وامق به راز
11
خورده دانی گفت با وامق به راز
کای ز داغ عشق عذرا در گداز
22
می بری عمری به سر در جست و جوی
چیست مقصودت ز جست و جو بگوی
33
گفت مقصود آنکه با عذرا به هم
روی خویش اندر یکی صحرا نهم
44
در میان بادیه گیرم وطن
بر سر یک چشمه باشم خیمه زن
55
دوست زانجا دور و دشمن نیز هم
جان ز خلق آسوده و تن نیز هم
66
گر روم هر سو دو صد فرسنگ بیش
نایدم از آدمی دیار پیش
77
دیده گردد مو به مو اعضای من
قبله رویم شود عذرای من
88
با هزاران دیده رو سویش کنم
تا ابد نظاره رویش کنم
99
بلکه از نظاره هم یکسو شوم
وز دویی آزاد گردم او شوم
1010
تا دویی باقی بود دوری بود
جان اسیر داغ مهجوری بود
1111
چون نهد عاشق به کوی وصل گام
جز یکی می در نگنجد والسلام
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

