بخش 55 - حکایت پیر روستایی با پسر
Toggle stanza 1ساده مردی شد مسافر با پسر
11
ساده مردی شد مسافر با پسر
هر دو را بر یک خرک بار سفر
22
بود پای از محنت ره ریششان
بر سر آن کوهی آمد پیششان
33
کوهی از بالا بلندی پر شکوه
موج زن دریایی اندر پای کوه
44
بر سر آن کوه راهی نیک تنگ
کز عبورش بود پای وهم لنگ
55
هیچ کس زانجا نیارستی گذار
تا نکردی از شکم پا همچو مار
66
هر چه افتادی ازان باریک راه
قعر دریا بودیش آرامگاه
77
ناگهان شد آن خرک زانجا خطا
زد پسر بانگ از قفایش کای خدا
88
شد خرم زین ره خطا نگذاریش
هر کجا باشد سلامت داریش
99
پیر گفتا بانگ کم زن ای پسر
کاختیار از دست او هم شد بدر
1010
گر تو حکم راست خواهی خیز راست
اختیار اینجا گمان بردن خطاست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

