بخش 53 - حکایت خروس و مؤذن
Toggle stanza 1با خروس آن تاجدار سرفراز
11
با خروس آن تاجدار سرفراز
آن مؤذن گفت در وقت نماز
22
هیچ دانا وقت نشناسد چو تو
وز فوات وقت نهراسد چو تو
33
با چنین دانایی ای دستانسرای
کنگر عرشت همی بایست جای
44
ماکیانی چند را کرده گله
چند گردی در ته هر مزبله
55
گفت بود اول مرا پایه بلند
شهوت نفسم بدین پستی فکند
66
گر ز نفس و شهوتش بگذشتمی
در ته هر مزبله کی گشتمی
77
در ریاض قدس محرم بودمی
با خروس عرش همدم بودمی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

