بخش 119 - قصه مفسدی که در تحصیل مشت های نفس حیله ای انگیخت که شیطان سوگند یاد کرد که هرگز این حیله به خاطر من خطور نکرده است
Toggle stanza 1گشت پرباد مفسدی را بوق
11
گشت پرباد مفسدی را بوق
برد نفسش نفیر بر عیوق
22
شد پی میل خویش مکحله جوی
کرد صحرا و دشت در تک و پوی
33
اشتری یافت ناگهان ماده
بهر مقصود خویش آماده
44
خواست با او شود به زودی جفت
اشتر از کار سرکشید و نخفت
55
چون میسر نشد تمنایش
بست چوبی به عرض بر پایش
66
پا بر آنجا نهاد و پیش خزید
مرده ریگش به آنچه خواست رسید
77
بود در کار خود بدان تلبیس
شد مصور به پیش او ابلیس
88
گفت ای بد سیر چه کار است این
مایه صد هزار عار است این
99
هر که می بیند از شریف و وضیع
از تو این صورت رکیک و شنیع
1010
پیش ازان کاندر آن زند طعنت
بر من از جهل می کند لعنت
1111
به خدا تا من از عناد و جحود
ز آدم و آدمی شدم مردود
1212
هرگز این حیله در دلم نخلید
وین قباحت به خاطرم نرسید
1313
خود زنی در چنین مکاید گام
من به تلقین آن شوم بدنام
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

