بخش 27 - حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوزه ای نادرست دست و روی خود می شست
Toggle stanza 1خواست تا آفتابه زر خویش
11
خواست تا آفتابه زر خویش
به بر او فرستد از بر خویش
22
باز گفتا مبادا گرداند
کش چنان دیدم و خجل ماند
33
بر فقیران گرد خود یکسر
کرد قسمت چل آفتابه زر
44
پیرزن گشت بهره مند از وی
کس نبرده به قصه او پی
55
کرد نوشیروان شه عادل
نیمروزی به بام خود منزل
66
دید بر پشت بام همسایه
پیر زالی فقیر و بی مایه
77
قامت کوژ و کوزه ای در دست
چون وی از روزگار دیده شکست
88
نه ورا نایژه نه دسته به جای
نه تهی کایستد به آن بر پای
99
خواست تا حیله ای برانگیزد
کآب از آنجا به روی خود ریزد
1010
کوزه زان حیله ها که می انگیخت
می فتاد آب بر زمین می ریخت
1111
چشم نوشیروان چو آن را دید
از مژه اشک مرحمت بارید
1212
گفت بر خود که وای بر ما باد
خشم خلق و خدای بر ما باد
1313
که به پهلوی ما فقیری را
عمر بگذشته گنده پیری را
1414
نبود کوزه ای به دست درست
که به آن روی خود تواند شست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

