بخش 26 - حکایت معامله و مقاوله حکم با زن
Toggle stanza 1زد حکیمی به حکم جود قدم
11
زد حکیمی به حکم جود قدم
ریخت در جیب زن هزار درم
22
چند روزی کزان گذشت حکیم
خواست از زن حساب صره سیم
33
گفت هر جا که سایلی زد بانگ
رفت در کار سایلان یک دانگ
44
دانگ دیگر به میهمانان رفت
به رفیقان و مهربانان رفت
55
آنچه ماند از همه ذخیره خویش
کردم از بهر روز تیره خویش
66
گفت دانا به شرع جود و عطا
آنچه گفتی به من خطاست خطا
77
هر چه دادی همان ذخیره توست
روشنی بخش روز تیره توست
88
وانچه از بهر خود نهادستی
جای در جیب و کیسه دادستی
99
زان شود کار وارثی به رواج
یا کند دست حادثی تاراج
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

