بخش 43 - حکایت آن زاغ بر لب دریای شور که حواصل وی را آب شیرین می داد اما وی را آن قبول نیفتاد
Toggle stanza 1بود همچون بوم زاغی روز کور
11
بود همچون بوم زاغی روز کور
جا گرفته بر لب دریای شور
22
بودی از دریای شور آبشخورش
دادی آن شورابه طعم شکرش
33
از قضا مرغی حواصل نام او
حوصله سر چشمه انعام او
44
سایه دولت به فرق او فکند
نامدش شورابه دریا پسند
55
گفت پیش آی ای ز شوری در گله
کآب شیرینت دهم از حوصله
66
گفت ترسم کآب شیرین چون چشم
طعم آب شور گردد ناخوشم
77
زآب شیرین مانم و باشد نفور
طبع من ز آبشخور دریای شور
88
بر لب دریا نشسته روز و شب
در میان هر دو مانم تشنه لب
99
به که سازم هم به آب شور خویش
تا نیاید رنج بی آبیم پیش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

