شمارهٔ 36
Toggle stanza 1بیار باده و بازم رهان ز مخموری
11
بیار باده و بازم رهان ز مخموری
که هم به باده توان کرد دفع رنجوری
22
به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس
مگر به روی نگار و شراب انگوری
33
به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش
که آزمودم و سودی نداشت مغروری
44
ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز
که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری
55
به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل
اگر تو عشق نداری برو که معذوری
66
به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست
دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری
77
رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر
نهاد کشور دل باز رو به معموری
88
به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ
بدان بگو که کشیدهست محنت دوری
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بدین صفت که تویی در زمانه، معذوری
اگر به صورت زیبای خویش مغروری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1906
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
بیا به دعوت شیرین ما چه میشوری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3073
تو در کمند نیفتادهای و معذوری
از آن به قوت بازوی خویش مغروری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 573
به پارسایی و رندی و فسق و مستوری
چو اختیار به دست تو نیست معذوری
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 70

