غزل شمارهٔ 410
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
11
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینتِ تاج و نگین از گوهرِ والای تو
22
آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد
از کلاهِ خسروی رخسارِ مهسیمایِ تو
33
جلوهگاهِ طایرِ اقبال باشد هر کجا
سایه اندازد همایِ چترِ گردونسایِ تو
44
از رسومِ شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکتهای هرگز نشد فوت از دلِ دانای تو
55
آب حیوانش ز منقارِ بلاغت میچکد
طوطیِ خوشلهجه یعنی کلک شکّرخای تو
66
گرچه خورشیدِ فلک چشم و چراغ عالم است
روشناییبخشِ چشم اوست خاک پای تو
77
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعهای بود از زلالِ جام جانافزای تو
88
عرضِ حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفی نمانَد با فروغِ رایِ تو
99
خسروا پیرانهسر حافظ جوانی میکند
بر امیدِ عفوِ جانبخشِ گنهفرسایِ تو
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
چاشنی عمرم از حلوای تو حلوای تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2202
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت مینیاید چهره زیبای تو
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 483
ای تماشاگاه جانها صورت زیبای تو
وی کلاهِ فرقِ مردان پای تا به پایِ تو
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 163
گرچه شد از سرنوشت من نگارین پای تو
زیر پای خود ندید از سرکشی بالای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6471
از کدامین باغ سوزد عاشق شیدای تو؟
پیش یکدیگر نظربازند سر تا پای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6472
ای بهار آفرینش گرده سیمای تو
رشته جانها خس و خاشاک از دریای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6473
ای قیامت پیش خیز قامت رعنای تو
فتنه آخر زمان ته جرعه صهبای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6474

