غزل شمارهٔ 304
Toggle stanza 1گاهی به چشم دشمن و گاهی در آینه
11
گاهی به چشم دشمن و گاهی در آینه
بر کار عیب جویی خویشم هر آینه
22
حیرت نصیب دیده ز بی تابی دل ست
سیماب را حقی ست همانا بر آینه
33
تا خود دل که جلوه گه روی یار شد
خنجر به خویش می کشد از جوهر آینه
44
باشد که خاکساری ما بردهد فروغ
گویی سپرده ایم به روشنگر آینه
55
محو خودی و داد رقیبان نمی دهی
ای بر رخت ز چشم تو حیران تر آینه
66
دورت ربوده ناز به خود هم نمی رسی
تا چند در هوای تو ریزد پر آینه
77
دردا که دیده را نم اشکی نمانده است
کاندر وداع دل زند آبی بر آینه
88
در هر نظر به رنگ دگر جلوه می کنی
حسنت طلسم و فتنه و افسونگر آینه
99
هر یک گدای بوسه و نظاره کسی ست
از جم پیاله بین و ز اسکندر آینه
1010
آهن چه داد غمزه سحرآفرین دهد
غالب به جز دلش نبود در خور آینه
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

