غزل شمارهٔ 117
Toggle stanza 1به بند پرسش حالم نمی توان افتاد
11
به بند پرسش حالم نمی توان افتاد
توان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد
22
فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوز
نگفته ام که مرا کار با فلان افتاد
33
من آن نیم که بتانم کنند دلجویی
خوشم ز بخت که دلدار بدگمان افتاد
44
ز رشک غیر به دل خون فتاد ناگه و من
به خون تپم که چه افتاد تا چنان افتاد؟
55
هم از تصرف بی تابی زلیخا بود
به چاه یوسف اگر راه کاروان افتاد
66
حدیث می به دف و چنگ در میان داریم
کنون که کار به شیخ نهفته دان افتاد
77
فرو نیامدم از بس که بیخودم به طلب
هزار بار گذارم بر آشیان افتاد
88
به کوی یار ز پا افتم و کنم فریاد
بدان دریغ که دانند ناگهان افتاد
99
شب ار چه با تو به دعویِّ ما ، نُمایی داشت،
به روز طشت مه از بام آسمان افتاد
1010
نفس شراره فشانست و نطق شعله درو
ز حرفِ خویش ، که باز آتشم به جان افتاد
1111
غریبم و تو زباندان من نه ای غالب
به بند پرسش حالم نمی توان افتاد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

