غزل شمارهٔ 43

Toggle stanza 1
پس از عمری که فرسودم به مشق پارسایی‌ها
1

پس از عمری که فرسودم به مشق پارسایی‌ها

گدا گفت و به من تن درنداد از خودنمایی‌ها

2

فغان زان بلهوس برکش محبت پیشه کش کز من

رباید حرف و آموزد به دشمن آشنایی‌ها

3

بت مشکل‌پسند از ابتذال شیوه می‌رنجد

بگوییدش که از عمرست آخر بی‌وفایی‌ها

4

نشد روزی که سازم طره اجزای گریبان را

به دستم چاک‌ها چون شانه ماند از نارسایی‌ها

5

نیرزم التفات دزد و رهزن، بی‌نیازی بین

متاعم را به غارت داده‌اند از ناروایی‌ها

6

به روز رستخیز از جنبش خاکم پرآشوبی

تو و یزدان، چه سازد کس بدین صبرآزمایی‌ها؟

7

کدویی چون ز می‌یابم، چنان بر خویشتن بالم

که پندارم سرآمد روزگار بی‌نوایی‌ها

8

چه خوش باشد دو شاهد را به بحث ناز پیچیدن

نگه در نکته‌زایی‌ها نفس در سرمه‌سایی‌ها

9

سخن کوته مرا هم دل به تقوی مایل است اما

ز ننگ زاهد افتادم به کافر ماجرایی‌ها

10

نرنجم گر به صورت از گدایان بوده‌ام غالب

به دارالملک معنی می‌کنم فرمانروایی‌ها

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور