غزل شمارهٔ 103
Toggle stanza 1بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفت
11
بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفت
باده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت
22
این سفال از کف خاک جگر گرم که بود؟
دست شستیم ز صهبا که به پیمودن رفت
33
خیز و در دامن باد سحر آویز به عذر
گر شبت تیره به داغ مژه نگشودن رفت
44
هر چه از گریه فشاندیم به نشمردن ریخت
هر چه از ناله رساندیم به نشنودن رفت
55
ریگ در بادیه عشق روانست هنوز
تا چه ها پای در این راه به فرسودن رفت
66
باخت از بس که زلیخا به تماشای تو رنگ
از حیا بر در زندان به گل اندودن رفت
77
بر تنک مایگیم رحم، که یک عمر گناه
هم به تاراج سبکدستی بخشودن رفت
88
داغ تردستی اشکم، که ز افشردن دل
هر چه در گریه فزودیم در افزودن رفت
99
شستشو مشغله شوخی ابر کرم ست
دژم آن خرقه که با داغ نیالودن رفت
1010
مدعی خواست رود بر اثر من غالب
هر چه زو بود به سودای چو من بودن رفت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

