غزل شمارهٔ 277
Toggle stanza 1چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمان
11
چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمان
زین گونه کرا روز به سر رفت؟ مگرمان
22
آذر بپرستیم و رخ از شعله نتابیم
ای خوانده به سوی خود ازین راهگذرمان
33
در عشق تو ضرب المثل راهروانیم
بگذار به ره خفته و از بیشه مبرمان
44
از بی خردی کوی ترا خلد شمردیم
چونست که در کوی تو ره نیست دگرمان
55
مستیم بیا تن زن و لب بر لب ما نه
حاشا که بود تفرقه لب ز شکرمان
66
طول شب هجران بود اندر حق ما خاص
از همنفسان کس نشناسد به سحرمان
77
بی وجه می آشفته و خواریم بدا ما
در میکده از ما نستانند اگرمان
88
از ارزش ما بی هنران مانده شگفتی
در بند غم انداخته گردون به هنرمان
99
چون تازگی حوصله خویش نداند
داند که بود ناله به امید اثرمان
1010
غالب چه زیان ناله اگر گرمروی کرد
سوزی به دل اندر نه و داغی به جگرمان
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

