Toggle stanza 1
دل برد و حق آنست که دلبر نتوان گفت
1

دل برد و حق آنست که دلبر نتوان گفت

بیداد توان دید و ستمگر نتوان گفت

2

در رزمگهش ناچخ و خنجر نتوان برد

در بزمگهش باده و ساغر نتوان گفت

3

رخشندگی ساعد و گردن نتوان جست

زیبندگی یاره و پرگر نتوان گفت

4

پیوسته دهد باده و ساقی نتوان خواند

همواره ترا شد بت و آزر نتوان گفت

5

از حوصله یاری مطلب صاعقه تیزست

پروانه شو اینجا ز سمندر نتوان گفت

6

هنگامه سرآمد چه زنی دم ز تظلم

گر خود ستمی رفت به محشر نتوان گفت

7

در گرمروی سایه و سرچشمه نجوییم

با ما سخن از طوبی و کوثر نتوان گفت

8

آن راز که در سینه نهانست نه وعظ ست

بر دار توان گفت و به منبر نتوان گفت

9

کاری عجب افتاد بدین شیفته ما را

مؤمن نبود غالب و کافر نتوان گفت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور