غزل شمارهٔ 330
Toggle stanza 1ای که گفتم ندهی داد دل آری ندهی
ای که گفتم ندهی داد دل آری ندهی
تا چو من دل به مغان شیوه نگاری ندهی
چشمه نوش همانا نتراود ز دلی
کش نگیری و در اندیشه فشاری ندهی
ماه و خورشید درین دایره بیکار نیند
تو که باشی که به خود زحمت کاری ندهی؟
پای را خضر قدم سنجی کویی نشوی
دوش را قدر گرانسنگی باری ندهی
سر به راه دم شمشیر جوانی ننهی
تن به بند خم فتراک سواری ندهی
سینه را خسته انداز فغانی نکنی
دیده را مالش بیداد غباری ندهی
خون به ذوق غم یزدان نشناسی نخوری
دین به مهر حق الفت مگزاری ندهی
آخر کار نه پیداست که در تن فسرد
کف خونی که بدان زینت داری ندهی
حیف گر تن به سگان سر کویی نرسد
وای گر جان به سر راهگذاری ندهی
رهزنان اجل از دست تو ناگاه برند
نقد هوشی که به سودای بهاری ندهی
به خم طره حوران بهشت آویزند
نازپرورده دلی را که به یاری ندهی
گر تنزل نبود ابر بهاری غالب
که درافشانی و زافشانده شماری ندهی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

