غزل شمارهٔ 8
شاعر: غالب دهلوی
Toggle stanza 1چون به قاصد بسپرم پیغام را
11
چون به قاصد بسپرم پیغام را
رشک نگذارد که گویم نام را
22
گشته در تاریکی روزم پنهان
کو چراغی تا بجویم شام را
33
آن میم باید که چون ریزم به جام
زور می در گردش آرد جام را
44
بی گناهم پیر دیر از من مرنج
من به مستی بسته ام احرام را
55
از دل تست آنچه بر من می رود
می شناسم سختی ایام را
66
تا نیفتد هر که تن پرور بود
خوش بود گر دانه نبود دام را
77
بس که ایمانم به غیبست استوار
از دهان دوست خواهم کام را
88
ما کجا، او کو، چه سودا در سرست
ذره های آفتاب آشام را
99
زحمت عامست دائم خاص را
عشرتی خاص است هر دم عام را
1010
دلستان در خشم و غالب بوسه جوی
شوق نشناسد همی هنگام را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

